تبلیغات
سرای عشق پویا
جمعه 27 فروردین 1389

خداحافظی

   نوشته شده توسط: poya azad    

با سلام

به دلیل برخی مشكلات شخصی این وبلاگ دیگر آپ نخواهد شد

یا علی مدد

موفق باشید

 


چهارشنبه 19 اسفند 1388

داستان رمانتیك

   نوشته شده توسط: poya azad    

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم ................."


جمعه 30 بهمن 1388

به تو و عشق تو ایمان دارم

   نوشته شده توسط: poya azad    

من اگر روح پریشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازی دوران دارم
دل گریان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم
در غمستان نفسگیر، اگر
نفسم میگیرد
آرزو در دل من
متولد نشده، می میرد
یا اگر دست زمان درازای هر نفس
جان مرا میگیرد
دل گریان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترین انسانم
به وفای همه بی ایمانم
دل گریان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم


پنجشنبه 15 بهمن 1388

عشق است پرسپولیس

   نوشته شده توسط: poya azad    

 


دوشنبه 12 بهمن 1388

آرزو می كنم 000!!

   نوشته شده توسط: poya azad    

اول از همه برایت آرزو میكنم كه عاشق شوی ،

و اگر هستی ، كسی هم به تو عشق بورزد ،

و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت كوتاه باشد ،

و پس از تنهاییت ، نفرت از كسی نیابی.

آرزومندم كه اینگونه پیش نیاید .......

اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی كنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،

از جمله دوستان بد و ناپایدار ........

برخی نادوست و برخی دوستدار ...........

كه دست كم یكی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .

و چون زندگی بدین گونه است ،

برایت آرزو مندم كه دشمن نیز داشته باشی......

نه كم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،

كه دست كم یكی از آنها اعتراضش به حق باشد.....

تا كه زیاده به خود غره نشوی .

و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....

تا در لحظات سخت ،

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،

همین مفید بودن كافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .

همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،

نه با كسانی كه اشتباهات كوچك میكنند ........

چون این كار ساده ای است ،

بلكه با كسانی كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میكنند .....

و با كاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی ،

خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......

و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،

و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........

چرا كه هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است

بگذاریم در ما جریان یابد.

امیدوارم سگی را نوازش كنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یك

سهره گوش كنی ، وقتی كه آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....

چراكه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....

به رایگان......

امیدوارم كه دانه ای هم بر خاك بفشانی .....

هر چند خرد بوده باشد .....

و با روییدنش همراه شوی ،

تا دریابی چقدر زندگی در یك درخت وجود دارد.

به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....

و سالی یكبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :

" این مال من است " ،

فقط برای اینكه روشن كنی كدامتان ارباب دیگری است !

و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....

و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،

كه اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،

غازید ...... Ĥ باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بی

اگر همه اینها كه گفتم برایت فراهم شد ،

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو كنم ......................

ویكتور هوگو


چهارشنبه 1 مهر 1388

ویرانه ی دل

   نوشته شده توسط: poya azad    

ویرانه ایست قلبم بی کس و تنها

و این خواست خود من است.

من خودم می خواهم تنها باشم و با تنهایی خودم بمیرم.

هر روز قصرهایی ویرانه می شوند و راهی دیار گور.

و ویرانه هایی که فرو می ریزند و زیر خلوار ها خاک مدفون می شوند.

من قصر نمی خواهم تا دست تقدیر ویرانش  سازد.

من زندگی نمی خواهم تا دست مرگ نابودش سازد.

من هیچ نمی خواهم خدایا

فقط آنچه را که به من داده ای از من نستان.

خدایا ویرانه ی دلم را به یاد خود زنده ساز

من همین ویرانه ی دل را دوست می دارم.

ویرانه ای که از یاد تو آباد است.
خدایا چشمان عشق را بسته ام

تا مرا به راه خود همسفر نگردد.

من تمام تنهایی هایم را قاب کرده و جلوی طاقچه ی چشمانم گذاشته ام تا از یاد نبرم آنها را

می دانم تقدیر من تنهاییست.


شنبه 28 شهریور 1388

تبریك عید فطر

   نوشته شده توسط: poya azad    

دلها همه بهاران. شد از شمیم باران

مه، رخ نموده امشب

در عید روزه داران

هر كس كه در دعایش

یادی كند ز یاران

شیرین تر از عسل باد

كامش به روزگاران
عید سعید فطر مبارك 


دوشنبه 23 شهریور 1388

راز عشق

   نوشته شده توسط: poya azad    

راز  عشق در تواضع است .

این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست.

بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است.

میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند،

تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت

آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.

راز عشق در احترام متقابل است.

احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند .

اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است ،

 با احترام به نظریاتش گوش کن .

احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد .

راز عشق در این است که

 به یکدیگر سخت نگیرید .

عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است .

راز عشق در این است که

 هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را

خوشحال کند ،

کاری مثل دادن هدیه ای کوچک ،تحسین ،

 لبخندی از روی محبت .

نگذار که جویبار محبت از کمی باران ، بخشکد.

راز عشق در این است که

 رابطه تان را مانند یک باغ ، با محبت تزئین کنید .

بذر علاقه ها و عقیده های تازه را

 بکار که زیبایی بروید .

ضمنا فراموش نکن که باغ را باید هرس کرد ، مبادا

 غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادت شود .

برای اینکه عشق همواره با طراوت بماند فباید به آن

 مثل هنر خلاقانه نگاه کرد .

راز عشق در خوش مشربی است .

شوخی با دیگران را فراموش نکن ، در ضمن

 مراقب شوخی هایت هم باش .

شوخی نا پسند نکن . شوخی باید از روی حسن

 نیت باشد ،نه نیشدار .

راز عشق در این است که

 حقیقت اصلی عشق ، یعنی تفکر را از یاد نبری .

آیا یک رابطه دراز مدت ، مهم تر از اختلافات

کوچک و زود گذر نیست ؟

راز عشق در این است که

 طرف مقابلت را تحسین کنی .

هر گز با فرض این که خودش این چیز ها را

 می داند ،از تحسین غافل نشو .

مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت

 بگویی : دوستت دارم .

گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشر

 است ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند .

راز عشق در این است که

 در سکوت دست یکدیگر را بگیرید .

کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید .

راز عشق در استواری است .

در فصول مختلف زندگی ،

 عشقتان را مانند کوه بلندی استوار ،

مانند خاک حاصلخیزی پر ثمر

و مانند آفتاب چنان در مرکزیت نگه دارید ،

که همه ستارگان گسترده زمان و فضا به دو

ر آن گردش کنند.


یکشنبه 15 شهریور 1388

گل مرداب

   نوشته شده توسط: poya azad    

   یروز وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تمام وجودمو برداشت

 

که شاید منم یه روز مثل گل نیلوفر تنها بشم

 

سریع از کنار مرداب دور شدم

 

حالا وقتی که می بینم خودم مرداب شدم

 

دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهائی نمیرم

 

وحالا می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست اون خودشو وقف مرداب کرده ...!

 

راستی من مردابم وتو زندگیت را وقف من کردی ؟ نکند این حقیقت داشته باشد !

 

میون خواب و بیداری ، تو این دنیای تکراری

 

بدون تو نمیمونم


چهارشنبه 4 شهریور 1388

انعكاس زندگی

   نوشته شده توسط: poya azad    

پسر و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و داد کشید: آ آ آ ی ی ی!!!!!

صدایی از دوردست آمد: آ آ آ ی ی ی!!!!!

پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟؟

پاسخ شنید: کی هستی؟؟

پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!!

باز پاسخ شنید: ترسو!!

پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟؟

پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!!

صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!!

پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدرش توضیح داد: مردم می گویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی بگویی یا انجام دهی، زندگی عینا به تو جواب می دهد.

اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد.


یکشنبه 25 مرداد 1388

عذر خواهی

   نوشته شده توسط: poya azad    

با سلام به همه ی دوستان عزیزم

 من مدت 12 روز رفته بودم تعطیلات شمال. جای همه ی شما عزیزان خالی بود.

خلاصه شرمنده ازین كه بی خبر رفتم.


جمعه 9 مرداد 1388

چرا دیر كرده است؟!

   نوشته شده توسط: poya azad    

پرسید که چرا دیر کرده است؟

نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است...

خندید به سادگیم آینه و گفت احساس پاک تو را زنجیر کرده است!

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی

گفت: خوابی سال ها دیر کرده است...

در آیینه به خود نگاه میکنم آه عشق او عجیب مرا پیر کرده است

راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است...


چهارشنبه 7 مرداد 1388

امدن تو

   نوشته شده توسط: poya azad    

زندگی خاطره ای بیش نیست آنجا که پروانه ای در طواف شمع می سوزد و آنجا که دیدگانی از حسرت و جدایی می بارد و آنجا که بلبلی خوش آهنگ در دیدن گل تشنه جویای آب باران از آسمان است و هم چون پرنده غریبی که مدتهاست از خانه وکاشانه خود دور بوده و اما تو آمدی و کویر تشنه قلبم را سیراب کردی و پرنده غریب را به لانه اش رساندی و من قلبی پر از گل را نثارت می کنم قلبی که مملو از عشق و علاقه است و قلبی که هزاران رهگذری داشت اما تو را پذیرفت.                                           با سپاس فراوان از:    زهره عزیز 


سه شنبه 6 مرداد 1388

عشق چیست؟

   نوشته شده توسط: poya azad    

 

به کودکی گفتند: عشق چیست؟ گفت: بازی.

به نوجوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت: رفیق بازی.

به جوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت: پول و ثروت.

به پیرمردی گفتند: عشق چیست؟ گفت:عمر.

به عاشقی گفتند: عشق چیست؟

چیزی نگفت: آهی کشید و سخت گریست

              به کوه گفتم عشق چیست؟

لرزید

به ابر گفتم عشق چیست؟

بارید

به باد گفتم عشق چیست؟

وزید
به پروانه گفتم عشق چیست؟

نالید

به گل گفتم عشق چیست؟

پرپر شد

به انسان گفتم عشق چیست؟

اشک از دیدگانش جاری شد و گفت

دیوانگی ست


دوشنبه 5 مرداد 1388

عاشقانه ها 2

   نوشته شده توسط: poya azad    


تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4